محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
50
مجمع الانساب ( فارسى )
از مولتان به بلخ دوانيد و تركان هزيمت يافتند و سلطان از چهار طرف ايشان را فرو گرفت و خراسان را از ايشان خالى كرد و هفت ماه در بلخ بنشست و ايلك را آن زحير « 8 » در دل بماند . و چون به تركستان رفت لشكرى بسيار گرد كرد و روى به خراسان نهاد و سلطان نيز كار بساخت و لشكر تعبيه داد و در حدود بلخ صحرايى است كه آن را « دشت كنز » گويند لشكرگاه ساختند و سلطان برادر خود را نصر بر ميمنه كرد و عم را بر ميسره و خود در قلب بايستاد . و در آن حرب بسيار وصايا كرد و گفت مرا در جنگ در ميان كشتگان طلب كنيد . و پانصد پيل جنگى داشت همه پيش صف آورد و در ميان پيلان دو پيل بود يكى را « پيل توستن » و يكى را « منكلكا » و هر دو آزموده و مبارك بودند . سلطان گفت هر كجا من روم اين پيلان را در قفاى من داريد . و سلطان به سر پشتهاى آمد و دو ركعت نماز كرد و سر به سجده نهاد و دعا كرد و گفت خداوندا تو حاكمى اگر حق به دست تركان است ايشان را نصرت كن و اگر مراست مرا يارى ده . سر برداشت و بيامد و سليح پوشيد و او را اسبى بود كه آن را « خنگ مبارك » گفتندى برنشست و روى به جنگ آورد و كوس بزدند و قيامت برخاست و تركان حملهاى سخت آوردند چنان كه بيم بود كه لشكر سلطان هزيمت يافتندى . سلطان پيش آمد و بانگ زد و گفت اى مردمان دهيد اين بدعهدان را و پيل توستن را رها كردند و سر در لشكرگاه ترك نهاد و به قلب ايشان آمد و زيادت از هزار تير در خرطوم و بر گستوان آن فيل نشانده بودند ، التفات نكرد و راست بيامد تا پيش علمدار و او را با علم يك جا برگرفت و بازگشت . و چون تركان ديدند كه علم نگونسار شد همه بگريختند و چون بگريختند سلطان برادر خود را - نصر - از دنبالهء ايشان بفرستاد با ده هزار سوار و به آهستگى او را پيش خواند و گفت در راه توقفى مىكن و راه ده ، تا به دوزخ روند . امير نصر تاجيحون از دنبالهء ايشان برفت . چون ايلك از آب بگذشت ، امير نصر باز آمد و كار سلطان آن روز بالا گرفت و او را آن روز سلطان خواندند و من بعد ايلك نيامد و خود در آن نزديكى وفات يافت . بعد از اين قدر خان كه ملك بلاساغون و همهء ترك بود از سلطان خواست ( ؟ ) و آن احوال نيز گفته شود و تمامت ايران زمين به سلطان مقرر و
--> ( 8 ) . زحير به معنى ناله و زارى است .